|
دل کده |
به استحضار میرسانیم به علت مشکلی که از طرف اداره... برای ما ایجاد شد سایت ملت شارژ به دلایل واهی مسدود شد و امکان خدمت رسانی از این طریق منتفی شد. انشاء الله در آینده ای نزدیک از طریق سایتی جدید در خدمت شما عزیزان خواهیم بود با احترام [ یکشنبه یکم خرداد 1390 ] [ 9:18 ] [ ساقی ]
...برای تــو می نویسم... ...برای تــويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست... ...برای تــویی که غهمایت معنای سوختنم است...
هیچکس اشکی برای ما نریخت ، هر که با ما بود از ما میگریخت ، چند روزیست که حالم دیدنیست ، حال من از این و از آن پرسیدنیست ، گاه بر روی زمین زل میزنم ، گاه بر حافظ تفعل میزنم ، حافظ دیوانه فالم را گرفت ، یک غزل آمد که حالم را گرفت ، ما ز یاران چشم یاری داشتیم ، خود غلط بود آنچه میپنداشتیم .
[ شنبه سی ام اردیبهشت 1391 ] [ 17:9 ] [ darya ]
[ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:12 ] [ darya ]
تنها عشق من ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() این قلب من همیشه برای تو می تپد برای دیدن چهره ی زیبایت پر می زند برای رسیدن به تو و در کنار تو به آرامش رسیدن دلتنگ است تا کی این جدایی باید تنها غم دلکد ه ی قلبم باشد عشقم من دلتنگ گرمای نفسهایت است وبرای یک لحظه با تو بودن و دیدن چهره ی زیبایت ثانیه ها را می شمارد وتا لحظه ی رسیدن به تو به اوج خوشبختی برسد می دانی و خوب می دانم که می رسد آن لحظه ی عاشقانه ای که من در کنارت و تو در کنارم و عطر دستانت را در دستانم احساس میکنم و حرارت این دوست داشتنت تمام لحظات دلتنگی مان را پر می کند عزیز من تو همه ی دنیای من هستی وعشقت تنها احساس عاشقانه ی قلبم است هستی و عمر من هستی و من تمام بود و نبود تو حقیقت زندگی من در لحظه ی رسیدن به تو مثل شهد شیرین عشق شیرین تر می شود با تمام احساسم دوستت دارم ای همه ی دنیای من
![]()
[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 12:50 ] [ darya ]
هـــــــوا ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد است مثــل بدنــــــــــــــم مثــل خــــــــــــــــودم مثــل فکـــــــــــــــرم مثــل ذهنـــــــــــــــــــم مثــل وجـــــــودم از بـی وجــــــــــــــودی هـای تــ ــ ــ ـــو رویـــــاهـایـم یــخ بستــــــــه آرزوهـــــــایـم قندیـــــــــــل زده احســــــاسـم خشکـــــــــــــــ شــده دلــــــــم تــ ــ ـــ ـــ ـــرک بـرداشتــــــــه و تلآلــــو ایـن آفتــــــاب زمستـانــــی هــم گـرمــا بخـــش ســــــردی هـای مـــن نیسـت تنهــــا حــــس دستــــــان تـــوست کـه بـر خـانـــه ی دلــ ــ ــ ـــم قفــــل مـی شـــود تنهــــا آتــش چشمــــــان تـــوست کـه بـر وجـــــــــــــــــــــــــــــودم شعلــــه مـی کشـــد تنهــــا طعـــــم بـــــ ـــــ ـــوسه هـای تـــوست کـه حـرارتـــــــــــــــم مـی بخشــــد تنهــــا بــــــوی تـــن تـــوست کـه عطــــر بهـــــار نـارنـــــج بــــــاغ آرزوهــــــــایـم مـی شـــود تنهــــا گـرمــــای آغــــــــــوش تـــوست کـه مــرا در تــ ــ ــــو و تـــو را در مــ ــ ــــ ـــن ذوب مـی کنــــــد آه... دلــ ـــ ـــم هـــــوای آغــــــوش ت را کــــــرده همـان آغـــــوشـی کـه وقتـی واردش مـی شــــدم زمــ ــ ـــان بـرایـــم بــــــــی معنــا مـی شــــــد و دلتنگـــ ـــ ـــ ـــ ــی هـایـم آرام مـی شـدنــــد امـا اکنــــون بــی تــ ــ ـــو و صــدای بـــ ـــ ــــوسـه هـایـت در سکـــــــــــوت نفـس گیـــــــــر ایـن شـــب هـای مهتـابــــــــــــــی چـه کنـــــم ؟! چگـونـــه آرام کنــــــم آغــ ـــ ـــوش بــی آغــــــــوشـی هـایـم را؟! چگـونـــــــــــــــــــــــــــه عــ ــ ـــادت دهــم دل را بـا بــی تـــ ـــ ـــ ـــو بـــودن هـا ؟! چگـونــه بـا ایـن آتشفشـــان عشــ ــ ــق و تنهـــایـی هـا کنــــار بیــــایـم ؟! آه... آخــر مگــر مـی شـــود عشــ ـــ ــق بـــازی بـا تـــو را زیــر نــــوری کـه مــ ـ ـاه ش تــــو بـــــودی و مهتـ ــ ـاب ش مـــــن از یــاد بــــــرم ؟! نـه...نمـی شــــود...!!! تــ ـــ ـــو حــک شـــده ای در احســـــاس شیشـــــــه ای ی قلبــ ــ ــم پــس بیــــا... بیــا کـه ایـن شــب هـا بدجــــور بـه مــــاه و مهتـــاب و عشــ ــ ـــ ــق بــازی هـایشـان حســـــــودی مـی کنــــــــــــم بیــا و خـامــــــوش کـن
التهـــــاب ایـن تـ ــ ـن آتشفشــــــانـی بـی آغـــــوش را .............بیــا................
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 17:35 ] [ darya ]
تمام راهها را بسوی جاده ی تنهایی می پویم و در اضطراب گلبوته های جدایی , چشمانم را بسوی صداقت پروانه های شهر عشق , آذین می بندم . به تو فکر می کنم که چگونه در گلزار وجودم , آشیان کردی و بر تاروپود تنم حروف عشق را ترنم نمودی . پس باورم کن که به وسعت دریا و به اندازه ی زیبایی چشمانت هنوز در من شمعی روشن است . و من... در انتهای غروب , نگاهم را بسوی مشرق چشمانت دوخته ام تا مگر بازتاب صداقتمان در دستان تو تجلی کند ....!!!
بشنو صدای مرا ... وقتی از کرانه های ناپیدا صدایت می زنم و نامت را می خوانم ... بشنو صدای مرا ... که در تنهایی مبهم زندگی ام فریاد می زنم ... بشنو صدای مرا ... تا پاسخی باشی بر زمزمه های دلتنگی ام ... چه زیباست ...!!! نظاره ی فرشته هایی که از آسمان دسته دسته می آیند ... و دستانشان پر از گلهای بهاریست ... خدایا !!! زمزمه هایم را بشنو و صدایم کن تا از پله های سعادت بالا روم و به سوی تو راه پیدا کنم ...!!!
[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 21:43 ] [ darya ]
انتظار ... واژه غريبي است واژهاي که روزها يا شايدم ماه هاست که با آن خو گرفته ام که چه سخت است انتظار هر صبح طلوعي ديگر است بر انتظارهاي فرداي من خواهم ماند تنها در انتظار تو چرا نوشتم در برگ تنهاييم براي تو نمي دانم ؟! شايد بخوانند روزي بر تو عشق مرا ... مي دانم روزي خواهي آمد مي دانم .... گريان نمي مانم خندانم ... وقتي که به يادت مي افتم به ياد خاطراتت ، حرفها و مسیج هایت را مرور مي کنم يک بار نه بلکه صد ها بار وجودم سراسر عشق است اشک بر گونه هايم روانه مي شود و تنها به اين اميد نفس مي کشم که جاودان در قلب مني نزد من شب است حتي زماني که نزد تو روز است با اين همه من از رقص روشناي نيمروز بر فراز تپه ها سخن مي گويم زيرا که تو ترانه هاي تاريکي مرا نمي شنوي و سايش بال هاي مرا بر ستارگان نمي بيني و من گويي نمي خواهم تو ببيني يا بشنوي مي خواهم با شب تنها باشم ... هنگامي که تو به آسمان خودت فرا مي شوي من به دوزخ خودم فرو مي روم من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني شراره اش چشمت را مي سوزاند و دودش مشامت را مي آزارد و من دوزخم را بيش از آن دوست دارم که رنجش را با تو بينم مي خواهم در دوزخ تنها باشم ... هشياري ودانايي و کمال تو ديوانگي ام را مي پوشاند اما ديوانگي من مسريست پس مي خواهم تنها ديوانه باشم آغوشت اندک جايي است براي زيستن و اندک جايي براي مردن طوفان ها در رقص عظيم تو به شکوهمندي ني لبکي مي نوازند پيشانيت آينه بلند است تابناک و بلند و ستارگان و ماه در آن مي نگرند تا به زيبايي خويش دست يابند ، من تا در آيينه پديدار آيي عمري دراز در آن نگريستم من برکه ها و درياها را گريستم حضورت بهشتي است که گريز از جهنم را توجيه مي کند دريايي که مرا در خود غرق مي کند تا از همه گناهان و دروغ شسته شوم و سپيده دم با دستهايت بيدار مي شود ![]() دلم گرفت ای هم نفس پرم شکست تو این قفس چه بی صدا نفس نفس از این نامهربانیها دارم میمیرم
[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 18:22 ] [ darya ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |